دنیای من

 

سه شنبه بود آماده شدم برم کلاس گوشی همسرم زنگ خورد و یه

 خورده مشکوک حرف زدو قطع کردو گفت میرم بیرون هرچی پرسیدم

 چی شده چیزی نگفت

 

چند دقیقه بعد برگشت و دیدم مضطربه گفتم چرا ناراحتی گفت چیزی

 نیس یه خورده که گذشت گفت میای بشینی باهات حرف بزنم گفتم

 وقت ندارم باید برم کلی اصرار کرد و گفتم خوب بگو

گفت یه چیزی میخوام بگم سعی کن زیاد ناراحت نشی

 

(یک لحظه استرس و دلشوره همه وجودمو فرا گرفت

 

گفتم چی شده؟؟؟

 

یه خورده مکث کردو گفت:بابا بزرگت فوت کرده...

همش منتظر بودم بگه شوخی کردم ولی

...

حقیقت داشت حقیقتی تلخ بود

 

تا وقتی رسیدم خونه به اندازه یک سال واسم گذشت

 

بابا بزرگی که یک فرشته معصوم بود مردی بسیار بزرگ که حاضرم به

 جرات بگم بعد این همه سال زندگی یک بار هم صداش بلند نشده بود

 

بابا بزرگی بود که به داشتنش افتخار میکردم و همچنان هم افتخار

 میکنم و به خودم میبالم بخاطر داشتنش

 

خیلی دلم پره خیلی زیاد ولی نمیدونم چی باید بنویسم

 

اون رفت و فقط خاطراتشو دست خطش و یه صدای ضبط شده لرزان

 واسم موند

 

حرفهاش طلا بود طلایی که ارزشش خیلی زیاده خیلی

...

این اسپری همون اسپری ای هستش که اون روز کار نکرد ولی الان

 پره

...

وهمچنان به تو میبالم بابایی


نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ساعت 11:55 ق.ظ توسط سپیده نظرات |

 

 

دو روز قبل شروع سال 91 مراسم ازدواج یکی از

 

 بهترین دوستای زندگیم بود

 

  (sport-love.blogfa)

 

و متاسفانه نتونستم حضوری وقتی که بله رو میگه پیشش

 

باشم ولی تلفنی شنیدم که بله رو گفت و خوشبخت ترین

 

شد.

 

چند روز بعد از شروع سال 91 توی یکی از روزهای

 

بهاری مراسمشون بود.متاسفانه همسرم به دلیل اینکه کار

 

میکردو بهش مرخصی ندادن نتونست بیاد منم شب قبلش

 

رفتم پیشش و شب آقا دوماد خوشبخت رو دیدم خیلی بهم

 

میومدن واسشون آرزوی خوشبختی کردم.

 

فردای همون شب هم مراسمشون بود جای یاسرم خیلی

 

خالی بود ولی واسم بهترین مراسم بود و زیباترین بود

 

مثل فرشته ها شده بود زیبای زیبا. 

 

 

 

امروز داشتم به بلاگش نگاهی میکردم آخرین مطلبش رو

 

خوندم و تو متنش گفته بود که به دوستش که ازدواج کرده

 

بود یه کوچولو حسودی کرده بود.

 

یاد خاطراتمون افتادم یه هفته قبل اینکه عقد کنه من و

 

مرجان بهش گفتیم تو تا آخر عمرت ازدواج نمیکنی و تا

 

آخر عمرت میگی دارم به یه خواستگار فکر میکنم.

 

ولی همه چی اونجوری که ما فکر میکردیم پیش نرفت و

 

یه آقای محترم نصیبش شد که میخواد تو زندگیش

 

خوشبختش کنه.

 

 امیدوارم خوشیخت ترین بشی عزیزم.


نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین 1391 ساعت 12:12 ب.ظ توسط سپیده نظرات |

صبح با صدای زنگ گوشی که کوک کرده بودم بیدار شدم و با اشتیاق آماده شدم که برم سر کار.

احساس میکردم یه روز خیلی خیلی خوبه و روز پر از آرامشه.

رفتم سر کار و از مربی اجازه خواستم که امروز زودتر برم به دلیل اینکه کنکور داشتم و کنکور تو شهر دیگه برگزار میشد.

ساعت 11:30 با بچه ها قرار داشتیم که باهم بریم.

وقتی تو ماشین بودم همش به این فکر میکردم که چرا ارشد شرکت کردم یعنی میشه الکی الکی قبول بشم؟

بالاخره رسیدیم و اونجا کلی از دوستامو دیدم و خلاصه بعد از یک ساعت درب ورودی رو باز کردن و اجازه دادن داخل محوطه بشیم.

بعد از تحویل دادن تلفن همراهامون رفتیم داخل و جاهامونو پیدا کردیم و نشستیم.

اصلا واسه ارشد و کنکور آماده نبودم فقط میخواستم ببینم بعد از این چهار سال چیزی تو ذهنم هست یا نه. 

همه رو صندلی هاشون نشستن و از بلندگو صدا اومد:شماره صندلی هاتونو با شماره های دستتون مطابقت بدید.

چند دقیقه بعد:ورقه هایی که دستتون هست رو امضا کنید و شماره تلفن همراهتونو بنویسید.

همه مشغول نوشتن بودن که صدایی از ته سالن به گوشم رسید:خانم من تلفن همراه ندارم.

( با خودم گفتم: مگه میشه الان دیگه کسی تلفن همراه نداشته باشه؟)

مراقب جواب داد عزیزم شماره باباتو بنویس.

دوباره دخترک مظلومانه جواب داد:بابا هم ندارم.

مراقب دوباره پرسید چه گفتی خانومم؟

دخترک با صدایی لرزان:گفتم بابا هم ندارم.

مراقب لحظه ای سکوت کرد و به دخترک نگاه کرد و گفت عزیزم شماره مامان یا داداشتو بنویس.

نگاه های هر دو پر از معنا بود.

و من هم با این حرفایی که داشت بین مراقب و دخترک رد و بدل میشد بهشون خیره شده بودم.

تا آخر جلسه فقط داشتم به متانت و نگاه دخترک فکر میکردم.

من به چه امیدی اومده بودم امتحان و اون به چه امیدی.

خدایا ما کجا داریم زندگی میکنیم؟

یکی فقط واسه آزمایش و بی هدف میاد سر جلسه و یکی به این امید که قبول بشه و چند وقت دیگه بتونه کار کنه وزندگیشو بچرخونه.

این است واقعیت زندگی ما...


نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1390 ساعت 08:35 ب.ظ توسط سپیده نظرات |


تا حالا شده یک کاغذ بدید به بچه ای که هنوز کامل یاد نگرفته نقاشی کنه و ازش بخواید نقاشی بکشه؟؟؟


من تقریبا به هر بچه ای که میرسم ازش میخوام واسم نقاشی بکشه اونم هر چی که تو تصورشه.



وقتی میرفتم کلاس استادم میگفت: وقتی از بچه ها میخوای واست نقاشی بکشن هر چیزیو همونجوری که تصور میکنن میکشن



ممکنه توهیچی ازون نقاشی  سر در نیاری ولی وقتی ازشون میخوای واست توضیح بدن چی کشیدن بعد میتونی همه اون چیزارو تو نقاشی که کشیدن پیدا کنی.


منم واسم خیلی جالب شد که ببینم دنیای بچه ها چه شکلی و چه رنگیه.


تو دنیای بچه ها اونم بچه هایی که تو یه رده سنی هستن همه تصوراتشون از دنیا واطرافشون یه شکل خاص داره(مثلا: خورشید چشم داره و...) و همه چیزو شبیه هم میبینن بر خلاف ما آدم بزرگ ها.


هر چقدر که انسان رشد میکنه و بزرگتر میشه تصوراتش از دنیای اطرافش با شخص دیگه کاملا متفاوت میشه در صورتی که هممون تو عالم بچگی تقریبا یکی بودیم.


دنیای بچه ها واقعا دوست داشتنیه.



وقتی به دوران کودکی خودم نگاه میکنم,وقتی که من هم بچه بودم و با الان مقایسه میکنم خیلی فرق وجود داره خیلی زیاد.

همیشه دوست داشتم برگردم به دوران بچگی و یک حیاط و 5تا بچه.


ولی الان همون 5تا بچه هر کدوم یه جا هستن و بینشون کیلومترها فاصله است و هر کدوم درگیر زندگی خودشون هستن.


وقتی بچه بودیم من و یاسر(پسرعموم) 2تا بیل کوچولو داشتیم که صبح تا ظهر میرفتیم تو حیاط و خاک باغچه رو بیل میزدیم و بازی میکردیم.



بیل من قرمز بود و بیل یاسر آبی.

بگذریم...

یهو یاد خاطرات افتادم.


الان عاشق بچه هام, عاشق نقاشی کشیدن واسه بچه هام.

وقتی پیش دانشگاهی بودم رفتم یه دفتر نقاشی خریدم و توش یه عالمه نقاشی اونم نقاشی های ابتدایی و ساده کشیدم . رنگشون کردم.



شاید خنده دار باشه ولی این عالم رو دوس دارم.خیلی زیاد.






نوشته شده در چهارشنبه 28 دی 1390 ساعت 01:04 ب.ظ توسط سپیده نظرات |


آمده ام تا بگویم از نگاه های تلخ

از لب های بسته که با وجود بسته بودن هزاران حرف نثارت میکند



این نگاه ها و سکوت ها از پی چیست؟؟؟

مگر چه گناهی مرتکب شده ام که اینگونه ها باید ببینم و دم نزنم

تقاص چه چیزی را باید پس بدهم

آنقدر خاموش بودم و ماندم که هر کسی از راه میرسد و هرچه را

ناشایست میداند دهان میبندد


آن دهان را باز کن تا بگویم چه درونم هست

به من آزار نمیرسد اگر برای همه عمر این روال را پیش بگیری\

من در اوج تنهایی کسانی را دارم که درونم را میفهمند و لمس میکنند



و همین برایم کافیست

من با داشتن چنین کسانی دیگر آن سکوت وآن نگاه آزارم نمیدهد...


نوشته شده در دوشنبه 21 آذر 1390 ساعت 04:41 ب.ظ توسط سپیده نظرات |

آزاد شو از بند خویش



،زنجیر را باور نکن

اکنون زمان زندگیست،تأخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن،از آشتی ها دم بزن از

 دشمنی پرهیز کن،شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان،تنها در این عالم ندان،

 تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی،هر چیز میخواهی بکش، زیبا

و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید،

 


 

 


آزاد آزاد آفرید، پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور

 نکن
 

 


نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390 ساعت 11:27 ب.ظ توسط سپیده نظرات |

دیروزساعت 10 دانشگاه کلاس داشتم پالتو مخصوص دانشگاه رو پوشیدم و آماده شدم و رفتم دانشگاه.

نزدیک ساختمونی که کلاسم اونجا بود رسیدم دیدم خانم ح.راست دانشگاه که ما بهش میگیم مترسک کنار ساختمونه منم خیلی عادی از کنارش رد شدم احساس کردم خیلی بد داره بهم نگاه میکنه با خودم گفتم این عادتشه به همه نگاه میکنه یهو بهم گفت خانم این چیه پوشیدی؟

 تعجب کردم گفتم بله!!!

گفت این چیه پوشیدی خیلی کوتاهه

گفتم من 1ماهه این پالتو رو دارم تو دانشگاه میپوشم و هر روز هم دانشگاهم و همیشه هم از کنار شما و همکاراتون رد شدم و هیچی نگفتین حالا بعد از 1ماه کوتاهه؟؟؟

گفت ما دیدیمت و هیچی نگفتیم؟؟؟

گفت برو خونه عوض کن بیا

گفتم چی میگی واسه خودت دارم میرم کلاس الان استادم میاد

گفتم دیگه خسته شدیم از دست شما هرچی بپوشیم ایراد میگیرین

گفت:قد مانتو باید زیر زانو باشه

همون موقع چند تا دختر تیپ زده مانتوها کوتاه و آرایش غلیظ از کنارمون رد شدن گفتم اینا الان زیر زانو پوشیدن؟چرا به من میگی چرا به اونا نمیگی؟

گفت اونا هم مثل تو

دیگه وقتی دید داره محکوم میشه گفت ترم چندی؟

گفتم ترم 7

مکث کردو گفت تو که بعداز 7ترم اینجوری هستی از ترم اولی ها چه انتظاری باید داشته باشیم

منو جلوی همه و با زور و اجبار از دانشگاه بیرون کرد منم فقط گفتم خیلی مسخره این وهیچی حالیتون نیس

اومدم بیرون زنگ زدم به یاسرم و داستان رو تعریف کردم و گفت خونه نیا میام دانشگاه ببینم وقتی با منی چی میخواد بهت بگه.

بعد از چند دقیقه یاسرم رسید و با هم رفتیم داخل دانشگاه واز شانسی که مترسک آورده بود این بود که تو حیاط نبود چون بودنش عواقب بدی داشت

همیشه متنفر بودم ازینکه یکی ازین عجوزه ها ازم ایراد بگیره چون توی این 4 سال سعی کردم طوری باشم که انگشت نما نباشم و نبودم حتی امروز ولی خوب وقتی حوصلشون سر میره گیر میدن دیگه

 


نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر 1390 ساعت 05:38 ب.ظ توسط سپیده نظرات دوستان |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت